Saturday, April 30, 2005

The senator's story, good laugh but true


While walking down the street one day, a senator is tragically hit by a truck and dies. (Editor's Note: OK, if you say so. Tragic isn't the word that comes to mind here. Now back to our story.) His soul arrives in heaven and is met by St. Peter at the entrance.

"Welcome to Heaven," says St. Peter. "Before you settle in, it seems there is a problem. We seldom see a high official around these parts, you see, so we're not sure what to do with you.

"No problem, just let me in," says the senator.

"Well, I'd like to, but I have orders from higher up. What we'll do is have you spend one day in Hell and one in Heaven. Then you can choose where to spend eternity."

"Really, I've made up my mind. I want to be in Heaven," says the senator.

"I'm sorry but we have our rules." And with that, St. Peter escorts him to the elevator. And he goes down, down, down to Hell. The doors open, and he finds himself in the middle of a green golf course. In the distance is a club and standing in front of it are all his friends and other politicians who had worked with him. Everyone is very happy and in evening dress. They run to greet him, hug him, and reminisce about the good times they had while getting rich at expense of the people. They play a friendly game of golf and then dine on lobster and caviar. Also present is the Devil, who really is a very friendly guy who has a good time dancing and telling jokes. They are having such a good time that, before he realizes it, it is time to go. Everyone gives him a big hug and waves while the elevator rises.

The elevator goes up, up, up, and the door reopens on Heaven where St. Peter is waiting. "Now it's time to visit Heaven," he says.

So 24 hours pass with the senator joining a group of contented souls moving from cloud to cloud, playing the harp and singing. They have a good time and, before he realizes it, the 24 hours have gone by, and St. Peter returns.

"Well, then, you've spent a day in Hell and another in Heaven. Now, choose the place where you want to spend eternity."

He reflects for a minute and then answers: "Well, I would never have said it, I mean Heaven has been delightful, but I think I would be better off in Hell."

So Saint Peter escorts him to the elevator, and he goes down, down, down to Hell. Now, the doors of the elevator open, and he is in the barren land covered with waste and garbage. He sees all his friends, dressed in rags, picking up the trash and putting it in black bags. And it's hot, hot, hot. Sweltering hot. Hot and miserable. The Devil comes over to him and lays his arm on his neck.

"I don't understand," stammers the senator. "Yesterday I was here, and there was a golf course and club, and we ate lobster and caviar and danced and had a great time. Now all there is a wasteland full of garbage, and my friends look miserable."

The Devil looks at him, smiles and says, "Yesterday we were campaigning... today you voted for us." ....!!!

Tuesday, April 26, 2005

I have recieved this email from an Iranian friend ( lieves in Tehran)



(message I get after trying to connect to http://i.hoder.com via Sepanta internet card)

They’re filtering us. They’re making us filtered. They’re controlling us. They’re making us controlled. But they think. They think in a wrong way. Or better to say they don’t think. They just make mistake. Islamic Republic of Iran is just a mistake. A mis-decision. A wrong action. They are, however, governing us. And the costs of their mis-decisions and wrong actions we should pay.

Raid after raid. Attack after attack. And now, internet is on the target. It’s the black spot. The gun is triggered.

I have been using internet card Sepanta, which comes in 5, 10, or 20 hours. I usually buy 10 or 20 hour cards, which cost 30000 and 58000 Rials (about US$4 and US$7), respectively. Before that, I used to buy Alborz internet cards, that was a little cheaper than Sepanta, but lower speed and longer time behind the busy line to connect. Alborz got disconnected after 2 hours of continuous use, but most important of all, one day it made filters on the websites, according the order of ICT ministry. Watching it has got filtered my favo-sites, I searched for a good card to replace it. Sepanta, which one of my friends told me about it, was really cool.

Sepanta had (and has) no waiting cause of busy line. In the very first call it connects, remains at a good speed (in scale of a dial-up connection of course!), and doesn’t get disconnected until you close the connection. You can remain connected and love your web surfing as much as your card time allows. It had a very good quality, and above all, no website was filtered under Sepanta. You see: it HAD, it WAS. It is not a good card anymore. All of these are just cause of that stupid governors and decision-makers (mis-decisionmakers) of Iran.

I don’t have access to lots of my favo-websites and weblogs. They have even filtered about all of the known filter-breakers yet. They make me crazy. I can’t see even my own weblog (sometimes)[Is blogspot.com completely filtered? I don't know yet. Now I should use Ctrl+F5 to see my updated posts, otherwise I get my old weblog posts, which shows there%

Sunday, April 24, 2005

تغيير اسم " جمهوري اسلامي" شايد به ثانيه اي نبز نياز نداشته باشد،

تاريك تاريك. شمع را بيرون برده و كشته اند. زوزه شغالان امان نمي دهد. در اين سرما ذوق سود نفت صدايشان را بلند تر هم كرده
است.

گرسنگي تعارف نمي شناسد. حقارت و نااميدي مهر پايان هر سركوبي است. فضا فضاي اهواز است، كردستان است، سيستان است، رشت است، رضايية است، خراسان است، كرمان است، شهربابك است ، شيراز است.و آزادگاني در آن سمت مرزها گوش جان به خروش خشم نهاده اند.
يك كيسگي و زوزه درندگان آرام ندارد، هر يك در سر هوايي براي سفره گسترده اين ملك و كيسه گشاد خليفگي براي مردمانش مي برند. داعيه دار شدن كه زحمتي ندارد، كمي پول "آزادي و دموكراسي" يا نام نهضت مقاومت و هزار و يك ميوه ديگر براي جماعتي اين سالها را رنگين رقم زده است. آن خموشان كه نبضشان با هر خبر سقوط هواپيما يا اعدام يا سيل يا زلزله و مصيبت هر لحظه ماندن سيستمي دشمن با مردمان ايران زمين، به ضربان افتاده با اين جماعت هواركش مترصد فرصت زمين تا آسمان تفاوت دارند. قوم قدرت طلبي و ظلم با مردم دورند.

چه در اين سمت آبها چه در آن سمت. چه در لباس حكومتي سركوبگر چه در لباس حكومت بدست بگيران آيندة كه هر صدايي را دوچندان مي كنند جز صداي آزادانديشي و راه از بيراهه تشخيص دادن را.

تغيير اسم " جمهوري اسلامي" شايد به ثانيه اي نبز نياز نداشته باشد، اما پايان سالها سركوب آزادگي و انديشه ، همانا اصيل ترين ارزش آن سرزمين را از كدام بلندگويي مي توان شنيد جز صداي مردم آگاه.

دشمن ما در سرزمينمان " دولت و قدرت خاتون" اند. برايش رجز مي خوانند، شعار مي دهند، خود را در لباس مبارز و پرچمدار مردم معرفي مي كنند. ديديم، چشيديم، و ضربه ها را خورديم. آرمان حكومت مشروطه را با مشروعه شان به ياس مبدل كردند، چاه ويل بازار و غارت منابع طبيعي كه ميراث همه مردمان اين سرزمين است سير نگشت و اين سرزمين گهر بار هنوز كه هنوز است بر سر اين منابع حريصان تشنه اش بسيار. روزي را به خاطر نداريم كه " مردم" به اهميت و قدرت خويش آشنا گشته آن را به عمل نهاده باشند، با خريد ابزار قدرت اين نيرو را در حريم خاص خويش جوري محصور كردند كه ياد طناب انوشيروان آبرو خري براي داعيه نويسان قدرت مي شد...

قهرمان ملي تراشيدند، حزب و دسته درست شد، قدرت از جايش تكان نخورد كه نخورد. هميشه زبان سبز قلم روشنگر آفت سر سبز بيانش گشت، و تنها سنگر اصيل و هميشه پابرجا كه همين بيان انديشه و نقد بود اولين و آخرين جرس كاروان ظلم را نواخت. گفتم قهرمان ملي برايت تراشيدند، قهرمان بودن نه نياز به تبليغ دارد نه جار و جنجال، مگر ابزاري نفوذ بيشتر چشم بند قدرت در مقابل چشمان آزاد به نگاه باشد. احترامهاي لعنتي پررنگ تر و بارز تر نقش نمود. مدارك و مدارج به ضرب فرش خريداري شده هم به خيل دايره قدرت خزيده مي شدند، اين ميان زبان آزادگان بود كه محكوم به تيغ سانسور و محاكماتي تصنعي مي گشت.. راست است كه مي گويند استبداد جايش را به چيزي كمتر از استبداد نخواهد داد. آخر زمينه هاي آزادانديشي تربيت بوده و اعتماد به نفسي زاييده از آگاهي. كمبود اين نسل مايه دست درازي جماعات حريص گرديد. جوري گرد هم آمدند كه بوي منفعتي تليت گشته بر بي زباني مردمان برايشان دامن زد. از بازرگانش بگير تا چماق بدستش را گرد هم آوردند. همه جور تلاش نمودند، بيست و شش سال است كه مي كشند، مي سوزانندن، غارت مي كنند، اما از يك اصل غافلند. آن هم روح ايران است. روحي وراي همه جهل و خرافات، اگر در اين سرزمين رونق دين و دست درازي رواج يافته، مگر نه اينكه ارزشي است در ذره ذره وجود اين مردمان، مگر نه اين است كه "فرهنگ" اين سرزمين مبارزه با هر استبداد و ستمي بوده و هم او بوده كه رمز بقاي اين مردمان گشته. مغول آمد و تاخت و رفت، پايه هاي خلافت اسلام با زدن به سفره اي تابناك بالاترين ضربه را آورد. اما آن هم دوام نياورد. اينان نيز با چه كليد رمزي مي توانستند به غصب پردازند جز در خطر بودن اسلام عزيزشان!. امان از اين قفل بر انديشه آدمي و درود بر آزادگي انديشه. پادزهر آن در دستمان است.

هر قوم متجاوزي قد علم نمي كند مادام كه من، خودم و خودت پذيرايش نگرديم. در هر لباس و با هر شعاري. كسي بهتر از خود فرد صلاح خويش را رقم نمي زند. به حقوق خود بايست كه آگاه بود، و جلوي دست درازي ديگران را گرفت. تا اين عمل نشود احترام معنا پيدا نمي كند و همان يوغي مي شود كه ساليان بر خود نهاديم.

اين را مي گويم، چون مي دانم نابودي اسمي جمهوري اسلامي حتمي است، هر ثانيه اي صورت پذير. اما يادمان باشد، خصوصا جواننرهامان كه ارزش انسان و زبان ، قلم و انديشه آزاده اش بالاترين دفاع مقابل هر دست درازي به قدرت است. سرزميني را مي خواهيم كه در آن قدرت از آن تو است، از آن من است، و با احترام به ذهن به دور از تعصب كودك است كه آشنايي با رموز در او نهادينه مي شود. براي من، نه جبهه ملي، نه مجاهدين، نه مشروطه، نه اين حزب و آن حزب اعتباري ندارند. چون معناي اعتبار را بر آزادگي مي نهم. در زمانه اي كه قدرت مطلق اجازه حزب و گروهي را نمي دهد ادعاي ما بزرگترين حزب و دسته ايم چنگي بدل نخواهد زد. آنچه در سرزمينم حضور داشته" فرهنگ" ايران بوده، در لباس مبارز براي آزادگي. دست درازي و بازي اين دسته جات بر اين صحنه را همان آش دين و مذهبي كه قرنها برايمان پختند مي بينم و بس.

بر همسالان و جوانتر هاست كه اين حلقه ارتباط گريز از تعصبات وشكستن قفلهاي انديشه را رقم زنيم. بي هيچ ادعايي. چون اين ضرورت زمان است. و ارزش گوهر آزادگي كه نسلهاي گذشته جانشان را بر آن دادند بدانيم.
سالها صبر رفت تا ما معني خشم را دريابيم، سالها كودكان ديروز طعم تلخ حقارت و ناچيزي را چشيدند كه دنبال فلان بت و بت تراشي افتادند. يادمان باشد، خلقيات هم وطناني كه در زمان مشروطه، براي لقمه ناني بيشتر از خواسته ها گذشتند. نكند " خواسته" را آنجور كه تو و من پايش ايستاده ايم نمي شناختند و آسان بدستش آوردند.

بازي احزاب معرف حضورمان نزد ما بايست تمام شده بيان گردد بي هيچ تعارف و ملاحظه اي. و زمان نفس كشيدن آزادي را در بيان و گفتار

و آگاهي خودم، خودت، هر يكمان به ميدان آوريم.

Sunday, April 17, 2005

blooddd

Friday, April 15, 2005

hahahaha

Sunday, April 10, 2005

بپذیریم، اسراییل کلید ایران به آینده است

خاتمی شجاع شده و با مسوولیت خودش با همشهری‌اش که از تصادف رییس‌جمهور اسراییل است دست داده، یا اینکه با تایید خامنه‌ای بوده. (احتمال غیرمنتظره بودن این برخورد ضعیف است، چون از چند ساعت پیش کنار هم قرار گرفتن این دو را ما هم می‌دانستیم، چه برسد به مقامات وزارت خارجه‌ی ایران)

در حالت اول باید خاتمی را تحسین کرد و بخاطر بزرگ‌شدن تخم‌هایش به او تبریک گفت. چون که پنج سال پیش به طرز بچگانه‌ای از روبرو شدن با کلینتون و ظاهرا به دستور خامنه‌ای طفره رفته بود. (می‌گویند حتی یک‌بار خرازی او را داخل دستشویی کشانده تا در راهروی باریک با کلینتون روبرو نشود و به گناه نیفتد.)

ولی در حالت دوم، که احتمالش خیلی زیاد است، باید به کل جمهوری اسلامی تبریک گفت. چون این دست دادن نشان‌ دارد از تغییر سیاست ایران در قبال اسراییل که بعید نیست در اثر فشار اروپایی‌ها که در مذاکرات اتمی به صراحت از ایران شناسایی اسراییل را می‌خواهند. این یعنی برداشتن یک قدم دیگر به سمت سیاست خارجی عقلانی و غیر ایدئولوژیک که می‌تواند خیلی مسایل را حل کند.

از نظر من آمریکا مشکل اصلی سیاست خارجی ایران نیست، اسراییل است و تا ایران نتواند رضایت اسراییلی‌ها را به دست بیاورد، امکان ندارد آنها بگذارند رابطه‌ی ایران و آمریکا درست شود.

من حتی فراتر از این می‌روم و عقیده دارم که اصولا ایران و اسراییل، جدا از اینکه چه حکومت‌هایی داشته باشند، باید با هم دوست باشند. درست مثل رابطه‌ی استراتژیکی که آمریکا و بریتانیا دارند و به هیچ قیمتی نباید خرابش کنند، چون همیشه به هم احتیاج دارند. حتی اگر یک طرف بلر از حزب نو کارگر باشد و آن طرف بوش از دست‌راستی‌ترین جمهوری‌خواهان.

برای همین حتی تازگی‌ها فکر می‌کنم که هر ایرانی‌ای هر جای دنیا که هست باید با حداقل یک یهودی یا یهودی‌نسب دوستی نزدیک یا حتی ازدواج کند. چرا؟ چون بهترین راه است برای اینکه بتوانیم دوباره در دنیا سری در سرها در آوریم و نه تنها کلیشه‌های منفی درباره‌ی خودمان را بشکنیم، بلکه نفوذمان را در اقتصاد، سیاست، و فرهنگ جهانی گسترش بدهیم و نقشی اساسی در معادلات جهانی بازی کنیم. می‌دانم سخت است، ولی شدنی است و اگر عملی شود بعد از پنجاه سال نتیجه‌ای می‌دهد که هیچکس باور نخواهد کرد.

این یکی از کلیدهای بازگشت ما به دوران شکوه تمدن پارسی و بازگشت به لیگ دسته اول جهانی است.

تازه:
- خیلی خب. معلوم شد که خاتمی تخم‌هایش را در رم جا گذاشته است. بیست و چهار ساعت نشد که او اصلا کل این دیدار را تکذیب کرد. خیلی بد است. یک نفر این وسط دارد دروغ می‌گوید که احتمالا خاتمی است، چون این دفعه‌ی اولش نیست که جرات ایستادن پای کارهایش را ندارد. ولی حتی اگر رییس جمهور اسراییل دروغ گفته باشد، حرفش نوعی نخ دادن به ایران است و خاتمی می‌توانست جوری این نخ دادن را جواب بدهد که هم خامنه‌ای را راضی کند و هم اسراییل را و هم آبروی خودش را این طوری در دنیا نبرد. بهرحال این تاثیری در تحلیل من درباره‌ی رابطه‌ی استراتژیک ایران و اسراییل ندارد.

- قبول می‌کنم که جمله‌ی آخرم کمی کلیشه‌ای و شعاری است. می‌توانستم جور دیگری بنویسمش. ولی منظورم این است که ایران بعد از انقلاب در دنیا منزوی شده و بخاطر کارهای احمقانه و خشن‌اش اعتبار و آبرویش را نزد آدم‌حسابی‌ها دنیا از دست داده. در صورتی که پتانسیل آن را دارد که حداقل در خاورمیانه نقشی سازنده بازی کند و مثل یک ریش‌‌سفید عاقل به حل شدن مشکلات منطقه کمک کند، نه اینکه مثل یک بچه‌ی تازه‌بالغ بی‌کله با آتش سوزاندن و خرابکاری توجه دنیا را به خود جلب کند.

Excerpt: Khatami's hand shake with Israeli president (who happens to be Irnaian-born) seems to me as change of Irani's policy toward Israel which could be a result of Europe's pressure on Iran to recognize Israel. Iran and Israel need each othre, not matter what. Same way that US and UK have to be allies, even if New Labour should face Religious Right on the other side.

Thursday, April 07, 2005

alas...

Sunday, April 03, 2005

Tod in der Folterzelle

Am 11. Juli 2003 starb die Fotografin Zahra Kazemi in einem iranischen Gefängnis. Zum ersten Mal bestätigt ein Arzt: Sie wurde brutal misshandelt. Protokoll eines Justizmordes

In der Notaufnahme des Baghiattulah-Krankenhauses hatte der Arzt gerade seine Schicht angetreten, als um 0.15 Uhr am 27. Juni 2003 eine Frau aus dem Evin-Gefängnis eingeliefert wurde. Drei Gefängniswärter brachten sie; im Begleitschreiben hieß es, Verdauungsprobleme hätten Blutungen ausgelöst. Sehr schnell stellte der Arzt fest, dass die Patientin wegen einer Schädelfraktur bewusstlos war und dass ihr Körper mit Wunden und blauen Flecken übersät war. Die folgenden Ereignisse änderten sein Leben von Grund auf.
Der Arzt heißt Schahram Asam, ein schmaler, angespannt wirkender Mann Ende dreißig. Damals arbeitete er im Rang eines Majors im iranischen Verteidigungsministerium. Seit Montag dieser Woche lebt er mit seiner Frau und der zwölfjährigen Tochter in Kanada, das der Familie politisches Asyl gewährt hat. Der Zufall hat ihm die Rolle einer Hauptfigur im letzten Akt einer Tragödie zugewiesen, die international für Unruhe gesorgt hat und die Beziehungen zwischen Kanada und der Islamischen Republik seit mehr als 19 Monaten belastet: die letzten Tage im Leben der 54 Jahre alten iranischstämmigen Fotojournalistin Zahra Kazemi.

Zahra Kazemi hatte in Frankreich Film studiert und über Kunst und Fotografie promoviert und war seit 1997 kanadische Staatsbürgerin. Am 23.Juni 2003 wurde sie in Teheran festgenommen; drei Wochen später wurde ihr Tod infolge eines Hirnschlages offiziell bekannt gegeben. Da beherrschte ihr Schicksal schon die Schlagzeilen in Kanada und anderen westlichen Ländern. Am 23. Juli berief das kanadische Außenministerium seinen Botschafter aus Iran ab; er kehrte erst im Oktober 2003 zurück.

Am Tag ihrer Festnahme hielt Zahra Kazemi sich mit einer vom iranischen Informationsministerium ausgestellten Arbeitsgenehmigung in Teheran auf. Sie wurde vor dem Evin-Gefängnis verhaftet, als sie die Demonstration von Verwandten der Studenten fotografierte, die einige Tage zuvor bei einer viertägigen Protestaktion inhaftiert worden waren.

Der Arzt Schahram Asam will der Welt mitteilen, was er weiß. Er hat mit angesehen, wie ein Mensch an den Folgen von Folter starb, und er will sich nicht durch Schweigen mitschuldig machen. So beschreibt er Zahra Kazemis Zustand bei ihrer Einlieferung in die Notaufnahme:
»Als ich sie zum ersten Mal sah, lag sie mit einem Laken zugedeckt bewusstlos auf der Trage, und nur ein Bluterguss war auf ihrer Stirn zu erkennen. Gemäß der Diagnose des Gefängniskrankenhauses versuchte eine Schwester, ihr durch die Nase eine Magensonde einzuführen, aber wir stellten fest, dass der Nasenknochen gebrochen war. Am ganzen Körper waren seltsame Spuren von Gewalt zu sehen: Ein großer Bluterguss reichte von der rechten Stirnseite bis zum Ohr. Die Ohren sahen intakt aus, aber ein Trommelfell war frisch aufgeplatzt, und ein aufgerissenes Blutgefäß war zu sehen. Links am Hinterkopf saß ein großer beweglicher Bluterguss. Drei tiefe Kratzer am Nacken sahen aus, als wären Nägel durch das Fleisch gezogen worden. Die rechte Schulter war geschwollen, und zwei Finger der linken Hand waren gebrochen. An drei Fingern waren die Nägel gebrochen oder fehlten ganz.

Der linke Lungenflügel war aufgebläht, vermutlich wegen zwei gebrochener Rippen. Ein riesiger Bluterguss erstreckte sich vom Bauchbereich über die Oberschenkel bis zu den Knien. In Iran dürfen männliche Ärzte keine Vaginaluntersuchung vornehmen, aber meine Krankenschwester untersuchte diesen Bereich eingehend und sagte, die Verletzung betreffe den gesamten Genitalbereich und sei auf eine äußerst brutale Vergewaltigung zurückzuführen. An der Rückseite beider Beine war die Haut zerfetzt, offensichtlich als Folge heftiger Schläge, mit fünf Striemen an einem Bein und sieben am anderen. Der linke große Zeh war zerquetscht.«
Als Dr. Asam die Patientin drei Stunden später zur Computertomografie brachte, traf er zufällig zwei Kollegen, die nicht dort arbeiteten, die aber Belegbetten in dem hervorragend ausgestatteten Krankenhaus hatten. »Sie waren schwer erschüttert, als sie Zahra Kazemis Zustand sahen. Als sie fragten, was geschehen war, und ich antwortete, dass sie brutal misshandelt worden sei, wollten sie wissen, ob sie vom Gefängnis aus eingeliefert worden sei. Ich bejahte. Bevor ich noch eine Frage stellen konnte, sagten sie mir, wer sie war und unter welchen Umständen sie festgenommen worden war. Ich habe nicht nachgefragt, aber ich bin sicher, dass sie an der Demonstration teilgenommen hatten, bei der Zahra Kazemi verhaftet worden war. In diesem Moment wurden mir die politischen Implikationen ihres Zustandes klar.«

Kazemi war der Spionage verdächtigt worden; bis zu ihrer Einlieferung ins Baghiattulah-Krankenhaus hatte sie unter Aufsicht von Generalstaatsanwalt Said Mortasawi gestanden. Mortasawi, ein Intimus von Religionsführer Chamenei, verdankt seine Bekanntheit der Tatsache, dass er im Jahr 2000 innerhalb eines Monats 150 Zeitungen verboten und damit allen Hoffnungen auf politische Reformen in Iran den Todesstoß versetzt hatte.

Einige Stunden nach Kazemis Ankunft im Krankenhaus am 27. Juni wurde ihr Hirntod festgestellt, doch mit Hilfe einer Herz-Lungen-Maschine wurde sie noch zwei Wochen am Leben erhalten. Am 10. Juli bestellte das kanadische Außenministerium den iranischen Botschafter ein und forderte Kazemis Behandlung durch unabhängige Ärzte sowie eine Untersuchung der Verletzungen.

Am 11. Juli wurden die lebenserhaltenden Maschinen abgestellt. Am folgenden Tag gab das Teheraner Informationsministerium Kazemis Tod bekannt. Dass sie eines gewaltsamen Todes gestorben war, wurde nicht erwähnt.

Der Fall löste nicht nur eine diplomatische Krise aus, sondern er führte auch zu einer persönlichen Auseinandersetzung zwischen Kazemis Sohn Stephen Hashemi, einem kanadischen Staatsbürger, und dem iranischen Staat. Hashemi lehnte eine Entschädigung von 12000 Dollar für den Tod seiner Mutter ab und forderte mit Unterstützung seiner Regierung, dass der Leichnam zur Autopsie und Bestattung nach Kanada überführt würde. Stattdessen wurde Kazemis Leiche in aller Eile in ihrer Geburtsstadt Schiras in Südiran beerdigt.
Kurze Zeit später bezeugte Kazemis Mutter, sie sei von den Behörden erpresst worden, der Beerdigung zuzustimmen. Sie rief die »Artikel-90-Kommission« an, einen reformorientierten Ausschuss des iranischen Parlaments, der Beschwerden von Bürgern entgegennimmt. Eine Untersuchung wurde eingeleitet, und als Reaktion auf den internationalen Druck setzte auch Irans Präsident Mohammed Chatami einen fünfköpfigen ministeriellen Ausschuss ein.

Die Berichte der beiden Gremien geben sehr unterschiedliche Todesursachen an. Der kurz nach dem ministeriellen Bericht veröffentliche Parlamentsbericht erklärt die Festnahme und Inhaftierung Kazemis für rechtswidrig und befindet überdies, dass Mortasawi versucht habe, die Ursache ihrer Verletzungen und ihres Todes zu verschleiern. Mohammed Choschbacht, der für die ausländische Presse zuständige Beamte im Informationsministerium, sagte vor dem Ausschuss aus, er habe als offizielle Todesursache »Hirnschlag« angegeben, weil Said Mortasawi ihm mit Verhaftung gedroht habe.

Der Bericht hielt auch fest, dass Wärter des Evin-Gefängnisses ursprünglich ausgesagt hatten, Kazemi sei bewusstlos geschlagen worden, als der Sicherheitschef der Haftanstalt, Mohammed Bachschi, weniger als eine Stunde nach der Verhaftung versuchte, ihr im Gefängnishof die Kameratasche abzunehmen. Diese Angaben mehrerer Wärter und einer Wärterin, die Kazemi ins Gebäude gebracht hatte, wurden später auf Druck der Justizbehörden zurückgenommen.Der kurz vor der Beerdigung veröffentlichte Bericht des ministeriellen Ausschusses ließ alle diese Punkte aus. Kazemi sei vielmehr festgenommen worden, weil sie sich geweigert habe, ihre Fotoausrüstung in der Obhut der Behörden zu lassen und in ihr Hotel zurückzukehren. Der Bericht bestätigte, dass Kazemi an Kopfverletzungen gestorben war, ging aber nicht auf deren Ursachen ein, sondern schrieb ihren Tod einem Zufall zu.

Der designierte »Mörder« wurde freigesprochen

Nach einer Auseinandersetzung zwischen reformwilligen und konservativen Kräften wurde im September 2003 Mohammed Resa Aghdam Ahmadi, ein Beamter des reformorientierten Informationsministeriums, als mutmaßlicher Mörder benannt. Ein Sprecher der Staatsanwaltschaft erklärte, das Verbrechen sei von einem Einzeltäter begangen worden; von einer Beteiligung offizieller Stellen könne keine Rede sein. In einem Prozess wurde Ahmadi am 24. Juli 2004 freigesprochen.

Bei der Verhandlung bezeichneten die Anwälte von Kazemis Mutter Mohammed Bachschi, den Sicherheitschef des Gefängnisses und Verbündeten von Said Mortasawi, als möglichen Mörder. Vier Tage später erklärte die iranische Justiz, die tödlichen Kopfverletzungen seien auf einen Unfall zurückzuführen. Der Kampf zwischen den zwei Fraktionen geht weiter. Anfang Februar 2005 erklärte Irans Botschafter in Großbritannien, Zahra Kazemi sei von Sicherheitsbeamten ermordet worden.
Schahram Asam überrascht dieser absurde Streit nicht. Drei von fünf Ministern in dem von Präsident Chatami einberufenen Ausschuss hatten immerhin von der Verhaftung gewusst, ohne dagegen einzuschreiten, womit die Bühne vorbereitet war für eine große Vernebelungsaktion. Asam hält die Versuche beider Seiten, sich gegenseitig die Verantwortung für den Tod Kazemis zuzuschieben, schlicht für lächerlich. Das Regime sei es nicht gewohnt, Rechenschaft ablegen zu müssen; daher sei es völlig aus der Fassung geraten.

»So wie Indien für seine Naturwunder und das alte Ägypten für seine architektonischen Wunder bekannt sind, sollte Iran für seine politischen Wunder gerühmt werden. Anscheinend kam es beiden Seiten der Macht einzig und allein darauf an, der Gegenseite den Schwarzen Peter zuzuschieben. Die Minister, die erklärten, dass von Gewaltanwendung nichts zu erkennen gewesen sei, taten dies, nachdem sie uns im Krankenhaus befragt hatten. In ihren eigenen Worten: ›Es ist unklar, ob der Tod darauf zurückzuführen ist, dass ein harter Gegenstand ihren Kopf traf oder dass ihr Kopf auf einen harten Gegenstand schlug.‹ Dabei bezeugte ihr ganzer Körper die Anwendung von Folter. Ich hatte keine Wahl, als einen Weg zu finden, um die Wahrheit in die Welt zu tragen. In Iran war das nicht möglich. Mir wäre es ebenso ergangen wie ihr. Ich sprach mit meiner Frau, und wir beschlossen, Iran zu verlassen.«
Da Angehörige des Militärs das Land nur im Rahmen ihres Dienstes verlassen dürfen, musste Dr. Asam einen Vorwand finden, um eine besondere Auslandsreisegenehmigung zu beantragen, ohne Verdacht zu erregen. Die Lösung war eine chronische Wunde, die er als 15-jähriger Soldat im Iran-Irak-Krieg erlitten hatte. Er durfte zu einer Spezialbehandlung in den Westen reisen, musste aber die Besitzurkunden für das Teheraner Haus der Familie als Pfand hinterlegen.

Noch gibt es keinen unabhängigen Untersuchungsbericht über den Tod Zahra Kazemis. Eine spekulative, aber begründete Rekonstruktion des Geschehens und der Motive der Beteiligten könnte indes so aussehen:
Als Frau Kazemi verhaftet und Mohammed Bachschi, dem Sicherheitschef des Evin-Gefängnisses, übergeben wird, informiert dieser seinen engen Vertrauten Staatsanwalt Mortasawi von der Verhaftung. Dieser sieht eine goldene Gelegenheit, die ausländischen Journalisten aus Iran zu vertreiben – wenn er den Vorwurf der Spionage hart machen kann. Zum ersten Mal kann er eine ausländische Journalistin, noch dazu eine Frau, auf Persisch verhören. Die Taktik scheitert allerdings, da Kazemi den Spionagevorwurf standhaft zurückweist. Mortasawi bleibt nur wenig Zeit, sie zu einem Geständnis zu bringen. Dies und die Frustration darüber, dass eine Frau es wagt, ihm die Stirn zu bieten, erklären vielleicht die Eskalation der Gewalt.

Bei rechtzeitiger Behandlung hätte Kazemi gerettet werden können
Was die Vergewaltigung betrifft, so ist dazu nur bekannt, dass Mortasawis Stellvertreter spät nachts Kazemis Zelle betrat, um sie zu verhören, was sehr ungewöhnlich ist. Laut Aussageprotokollen in den Gefängnisakten kam es zu einem Kampf in der Zelle. Könnten die zweite Kopfverletzung und die Kratzer im Nacken der Frau von diesem Kampf herrühren? Eine weitere dokumentierte Aussage von ihr scheint diese Vermutung zu bestätigen: Als Kazemi mit verbundenen Augen aus dem Informationsministerium ins Evin-Gefängnis zurückgebracht wird, hört sie die Stimme des Vernehmungsbeamten und nennt ihn einen ›niederträchtigen, ehrlosen Mann‹. Sie klagt jetzt, Zeugenberichten zufolge, über Kopfschmerzen und Übelkeit und wird ins Gefängniskrankenhaus gebracht. Obwohl ihr Zustand sich rapide verschlechtert, bringt man sie erst Stunden später ins Baghiattulah-Krankenhaus. Da liegt sie bereits im Koma.
Um drei Uhr morgens klingelte bei Dr. Asam das Telefon. Ein Anrufer aus dem Büro der Staatsanwaltschaft erkundigte sich nach Kazemis Zustand. »Sie waren offensichtlich sehr besorgt. Spezialisten haben mir gesagt, dass sie hätte gerettet werden können, wenn man sie rechtzeitig ins Krankenhaus gebracht hätte.«
Dr. Asam hofft, dass seine Aussage zu einem Verfahren vor einem internationalen Gerichtshof führt, in dem alle Beweise gesammelt, überprüft und gewürdigt werden, um der Welt zu zeigen, dass ein Mensch in der Islamischen Republik Iran von der Straße weg verhaftet und innerhalb von fünf Tagen totgeschlagen und beseitigt werden kann. Bisher wurden die zahlreichen Fälle von Folter stets von den Opfern selbst angezeigt. Mit Schahram Asam dagegen berichtet ein unabhängiger Beobachter aus dem Inneren des Systems selbst.

»Die Ereignisse in und um Iran herum deuten darauf hin, dass wir uns an einem historischen Scheideweg befinden. Stärker als früher nimmt die Welt die Menschenrechtsverletzungen in meinem Land wahr. Auch in Iran selbst belasten die willkürlichen Verhaftungen und Morde das Regime zunehmend. Mein Bericht dürfte den Machthabern zumindest klar machen, dass sie eines Tages zur Kasse gebeten werden könnten.«
Dr. Asam ist sich sicher, dass in seinem Land heute eine tiefe Sehnsucht nach Veränderung herrscht und dass die Menschen der Gewalt müde sind. Die Iraner, so glaubt er, hoffen verzweifelt auf das Ende der Exekutionen, Massenmorde und Vergeltungsaktionen. Auf eine friedliche und demokratische Lösung, ähnlich wie in Südafrika.
»Ein Freund von mir hat es so formuliert: Als führende Politiker der Schah-Regierung im Jahr 1979 ohne Gerichtsverfahren exekutiert wurden und weder Intellektuelle noch politische Organisationen oder die Öffentlichkeit protestierten, wurde die Saat der Gewalt gelegt und die Welle von Hinrichtungen in den Gefängnissen Ende der Achtziger vorbereitet. Diesmal wollen wir keine Vergeltung, lieber machen wir Witze: ›Wir sind sogar bereit, Chamenei aus unseren eigenen Taschen zu bezahlen, wenn er bloß geht.‹«
Haideh Daragahi ist eine schwedisch-iranische Schriftstellerin, Journalistin und Wissenschaftlerin. Arne Ruth, früherer Herausgeber der Tageszeitung »Dagens Nyheter« in Stockholm, ist Schriftsteller und Hochschullehrer...............

شهادت پزشكى ايرانى در باره شكنجه زهرا كاظمى در زندان اوين

به گزارش هفته نامه آلمانى ”دى تسايت“پزشكى ايرانى به عنوان شاهد عينى شهادت داده است كه زهرا كاظمى، خبرنگار عكاس ايرانى كانادايى را پس از شكنجه در اوين ديده و به عنوان پزشك معاينه كرده است. سازمانهاى مدافع حقوق بشر نزديك به دو سال در تلاش براى روشن شدن علت مرگ اين خبرنگار بودند كه در پى عكاسى در برابر زندان اوين تهران دستگير و پس از چند روز در بيمارستان درگذشت.
حدود دو سال از تابستانى مى‌گذرد كه زهرا كاظمى، خبرنگار عكاس ايرانى كانادايى بر اثر شكنجه در زندان اوين تهران جان خود را از دست داد. او را به اين دليل دستگير كرده و به اوين بردند، كه از خانواده‌هاى دانشجويان و ديگر زندانيان سياسى در برابر زندان عكس مى‌گرفت. كاظمى را از اوين در حالى كه بيهوش بود به بيمارستان سپاه پاسداران منتقل ميكنند. جسد وى را برخلاف خواست پسرش كه مقيم كاناداست به سرعت در زادگاهش شيراز به خاك مى‌سپارند. در دادگاههاى رسيدگى به پرونده در ارتباط با مرگ وى نپذيرفتند كه درگذشت وى در پى شكنجه بوده است. اما اينك در خارج از ايران شاهدى عينى شهادت داده است كه زهرا كاظمى بر اثر شكنجه جان خود را از دست داده است.
هفته نامه آلمانى ”دى تسايت“ ، نوشته است كه مرگ خانم زهرا كاظمى، عكاس خبرى ايرانى كانادايى، كه در يازدهم ژوييه سال ۲۰۰۳ در زندانى در ايران رخ داد، بر اثر شكنجه بوده است. به نوشته ”دى تسايت“ دكتر شهرام اعظم، پزشك ايرانى، براى نخستين بار به عنوان شاهد عينى شهادت داده است كه زهرا كاظمى را پس از شكنجه ديده و معاينه كرده است. دكتر اعظم در تابستان سال ۲۰۰۳ به عنوان پزشك در بيمارستان بقيه‌الله سپاه پاسداران در تهران كار ميكرد. زهرا كاظمى ۵۴ ساله را در سپيده دم روز ۲۷ ژوئن ۲۰۰۳ در حالى كه بيهوش بود و بر بدنش آثار جراحات بسيار مشاهده ميشد به بخش اورژانس بيمارستان بقيه‌الله منتقل كردند. دكتر اعظم زهرا كاظمى را در آن موقع معاينه كرد. وى در اين باره مى‌گويد: ”تمام بدن او نشان ميداد كه شكنجه شده است.“ دكتر اعظم همچنين پس از معاينه متوجه ميشود كه به زهرا كاظمى به گونه‌اى وحشيانه تجاوز كرده‌اند.
به گزارش هفته نامه دى‌ تسايت دكتر شهرام اعظم مى‌گويد كه مقامات ايران مسئوليت مرگ زهرا كاظمى را بر گردن يكديگر مياندازند. منظور مقامات امنيتى و مقامات قضايى ايران هستند. دكتر اعظم ميافزايد براى همين انتخاب ديگرى در برابر خود نمى‌ديده است مگر اينكه ”راهى بيابد تا حقيقت را به جهانيان بگويد. در خود ايران اين كار ممكن نبوده است.“
سرانجام دكتر شهرام اعظم موفق ميشود تا با دختر و همسرش خاك ايران را ترك گويد، به كانادا پناهنده شود و آنچه را در باره علت مرگ زهرا كاظمى ميداند با هفته‌نامه معتبر آلمانى دى تسايت در ميان بگذارد.